تبلیغات
دست نوشته - تو مردی مرد!
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
دست نوشته
حضور به حضور می زایم زمان را از نور...
ری را -م پنجشنبه 29 دی 1390 نظرات ()

تو مُردی مرد .

بنگر در چشمانم

که ترسیمی از آخرین توست

هنگام جان دادن زیر دستم

هی جانی .

جانی

جانی؟!

کجابودی؟

باب کو؟

چرا با تو نیامد؟

رابرت را خبر نکردی ؟

ژاکلین در راه است ؟!

خوب است

پس وعده ی امشب پرو پیمان است

می نشینیم

بر سر یک میز

غذایی می خوریم

باب میل

و شکم را می مالیم

بینابین  وعده ها

بعد از صرف غذا

ولو می شویم

روی تختی

که تنها ما حکم می رانیم در آنجا

اینچنین طی می شود

شب جمعه ای دیگر

و سکس شبانه

ترسیم می کند

نقش صبحانه ای لذیذ تر

در دیدگان همیشه گرسنه ی ما .

چرا دستانت بر گلویم سنگینی می کند؟

چه می کنی زن ؟

خفه شدم

دستت را بردار

این شوخی احمقانه است

بس است

خ ِ خ ِ خ ِ...

ژاککککککککککلییییییییی.......

.....................

مُردی مرد؟

بنگر در چشمانم

که ترسیمی از آخرین توست .




درباره وبلاگ
پروفایل مدیر
آخرین مطالب
نظر سنجی
لطفا نظرات خود را بازگو کنید.





نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ