تبلیغات
دست نوشته - روز هفتم
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
دست نوشته
حضور به حضور می زایم زمان را از نور...
ری را -م دوشنبه 14 دی 1388 نظرات ()

هفت روز طی شد

تا پله ی اول رسید زیر پای ما.

آسمان و ریسمان ندارد

این داستان

تا بگویم برایت از آن،

پس می گویم از خودمان

از استخوان گیر کرده در گلویمان،

که خفه می کند مرا

بدون کرگدن و تنها.

زخم می کند گلویم را

خون بالا می آورم از پس دردها

آنهم در لبه ی پرتگاه

و تنها با امید تو مانده ام اینجا.

جایی میان جنگل آدمخوارها.

اغراق نمی کنم ،

خراب است این عقل ما

که بدی بسیار کرده

بر دنیای شما.

می دان که نخواهید بخشید مارا

اما قسم می دهم شما را

به آخرین قهوه ی ترک

به آخرین قطعه ی موسیقی

به آخرین قطار گذشته از پیچ

به بازتاب ستارگان

در انبوه جنگل بی پایان

قسم می دهم شمارا

به پیست خالی از نفر

به بستنی یخ زده در زمستان

و دستان عرق کرده از شدت عشقمان

چرا که هنوز تازه است

مراسم بستنی خوردم دو دیوانه

روی سنگی که آفتاب ِزمستانی می تابید بر آن... .




درباره وبلاگ
پروفایل مدیر
آخرین مطالب
نظر سنجی
لطفا نظرات خود را بازگو کنید.





نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ