تبلیغات
دست نوشته - مترو
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
دست نوشته
حضور به حضور می زایم زمان را از نور...
ری را -م چهارشنبه 26 اسفند 1388 نظرات ()

میله های عمودی

متروی خالی

و تا میدان دید ِ سمت ِ راستم

فقط دو صندلی؛

 آرام گرفته اند

در انزوای بی پناهی

فریاد می کنند :

ای داد !

نیست همدمی

تا بشوند برایش مرهمی .

کمی آنطرف تر مردی

با موهای بلند

و عینک گرد طبی،

که گوش تیز کرده

برای شنیدن حرفهای خاله زنکی.

 و پاهای دراز شده ی دیگری ،

درست نشسته پشت آن یکی؛

به گمانم همیشه می پرد تکی!

چرا که خودش را گرفته

آنهم بی جهت و الکی.

در سمت چپم

مأمور مغرور مترو

لم داده

در وسعت خالی ِ آخرین ردیف.

می پاید با نگاهش

زنهایی را که هستند

ظریف و نحیف.

گیر می دهد به کودکی

با لباس مایل به خاکستری کثیف؛

حافظ فروش است

و صغیر با نگاه ِ وقیح.

می آید کرم واگن دار طویل،

می خورد آدمهایی را

که معطلند بی دلیل.

می رود از اولین پیچ ِ فجیع.

سیاهی می ماند

و ایستگاه خالی

و کودکی که گیر کرده

در دستان پر توان مردی

با یو نیفرم رسمی

که نه هست کارمند بانک ملی

و نه صدر اعظم جایی.

اما برای کودکی که با قی مانده

از روز مرگی ایستگاه خالی

هست سوژه ای تخیلی

تا قطار بعدی بیاید و ببلعد

آدمهای دیگری... .




درباره وبلاگ
پروفایل مدیر
آخرین مطالب
نظر سنجی
لطفا نظرات خود را بازگو کنید.





نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ